|
در جلسه امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی
و یک بغل تنهایی و دلتنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگه سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست...
در برگه ام کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم!
وقت تمام است.
برگه ها بالا...
.
.
.
امروز با دلم در کعبه نگاهت
عهد نامه ای امضا کردم
که دیگر نگاهت نکنم ،
که دیگر گول نگاهت را نخورم ،
که دیگر چون گذشته دیوانه ات نباشم
و تاریخ دوباره تکرار می شود ،
پیغمبر چشمانت دوباره معجزه می کند.
سه سال بعد...نه، سه ماه بعد...نه، سه روز بعد
موریانه تمام عهدنامه را میخورد
و تنها یک اسم باقی می ماند:
" عشق" عاقبت تو مرا خواهي فروخت
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست
به پايان فکر نکن... انديشيدن به پايان هر چيزي شيريني حضورش را تلخ مي کند.... بگذار پايان تو را غافلگير کند... درست مانند اغاز!
................
بچه ها شوخي شوخي به گنجشک ها سنگ مي زنند و گنجشک ها جدي جدي مي ميرند... آدما شوخي شوخي زخم مي زنند و دلها جدي جدي مي شکنند ...و... تو شوخي شوخي لبخند مي زني و من جدي جدي عاشق مي شم...! ................
گاهي ندانستن، سعي هاي بيهوده را در پي دارد... مي داني نازنين!!! دنيا جاي کوچکي است... آنقدر کوچک که حتي براي يک دراز کشيدن و استراحت کردن کوتاه ظهرگاهي هم جا ندارد... و اين زندگي آنقدر کوتاه است که حتي فرصت نمي کني چشم هايت را بعد از خواب شامگاهي بمالي... مي فهمي؟؟؟ انگار همين ديروز بود و حالا که فکر مي کنم عجيب احساس مي کنم به فردا هم چه نزديک است... و اين بازي چه بازي خطرناکي بود که با ما کردند... مي داني...؟؟؟ من به احمقانه ترين شيوه... به تحقيرآميزترين رويه اين را مي فهمم... که دنيا جاي کوچکي است و زندگي به اندازه ي يک خبردار کوتاه است...
براي غرورم مي نويسم... براي غروري كه شكستگي را خوب مي فهمد حالا... براي غروري كه حالا كمي سربالاتر راه مي رود در خيابانهاي اطراف تنهايي ام... كه بندزده اش زيرخاكي تر است و قيمتي تر انگار... براي غروري كه ديگر به من نمي خندد... ... يادم باشد درد گفتني نيست . درد را بايد چشيد . مثل يک فنجان قهوه تلخ . بايد چشيد و لذت برد.... فقط يادم باشد به ياد خدا بياورم ، درد ها ، نا گفتني ترين قصه هاي تاريخند تا يادش بيايد من راوي اين ناگفتني ها نيستم. نميتوانم باشم... يادم باشد به ياد خدا بياورم ، دردها را براي من نگويد.... |
|
||

